♫♫נڅتـــــړ څــبــړ چــيــــכּ♫♫

پرانتزباز ( دوستت دارم ... پرانتز را نبستم . بگذار این حقیقت تا ابد جریان یابد

تو را مانند گلهاي بهاري دوست دارم
عشق جانسوز تو را با بي قراري دوست دارم
نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناري
اي پرستوي ز بام من فراري دوست دارم
تا تو مي خندي به رويم با دو چشم مست وحشي
زندگي را با همه بي اعتباري دوست دارم
گريه با من الفت ديرينه دارد در غريبي
مرغ بارانم که دائم اشکباري دوست دارم
گر بپرسي دوستم داري هزاران سال ديگر
با زبان شعري گويم آري دوستت دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 19:45  توسط gossip girl  | 

می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟
عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 19:41  توسط gossip girl  | 

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:33  توسط gossip girl  | 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:31  توسط gossip girl  | 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:31  توسط gossip girl  | 

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی گفتم
چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم
با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا
نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم
خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم
اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:26  توسط gossip girl  | 

                           

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه */*/*

من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه *~*~*

می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری*/*/*

می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری *~*~*

می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم */*/*/

می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم *~*~*

می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی****

از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی*****

امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم ****

اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم****

امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم****

برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم*/*/*/*

امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم *~*~*

اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم */*/*/

می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه*~*~*

به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه */*/*/*

یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری*~*~*~

بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری*/*/*

یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه *~*~*

فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه */*/**

اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن *****

آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن *****

راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر ****

بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر *~*~*

اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم*/*/*/

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم *~*~*

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه*/*/*

چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه *~*~*~

ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم */*/*/*

شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم*~*~*

ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم */*/*

یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم*~*~*~

به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی *****

اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی*****

تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه ****

هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه */*/*/*

نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی*~*~*

بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی*/*/*

نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها *~*~*

اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها****

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:24  توسط gossip girl  | 

  1. بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان      

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 13:10  توسط gossip girl  | 

  1. روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
    روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
    روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم
    آن من دیوانه ی عاصی در درونم های هوی می کرد
    مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
    در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی
    بر درونمسایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
    می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
    در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
    شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
    در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
    بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست
    لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواست
    مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها
    قلب من در سینه می لرزیدمثل قلب بچه آهوها
    می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها
    زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیا ها
    در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش
    شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانش
    روزها رفتند و من دیگر خود نی دانم کدامینم
    آن منسرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم
    بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگربارم
    می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 13:0  توسط gossip girl  | 

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20:4  توسط gossip girl  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20:2  توسط gossip girl  | 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20:0  توسط gossip girl  | 

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 19:57  توسط gossip girl  | 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه...

این روزا کار آدما دلای پاک و بردنه

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

....

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشــــــــــناییه

....

این روزا عادت گلا مرگ و بهونه کردنه

کار چشمای آدما دل رو دیوونه کردنه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

یه وقتا تو زندگی همدیگرو جا میزارن

....

این روزا هیچ مسافری برنمیگرده به خونه

چشای خسته تا ابد به در بسته میمونه

این روزا اشکمون فقط چاره بی قراریــــــــــه

تنها پناه آدمـــــــــاعکسای یادگــــــاریه


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 19:51  توسط gossip girl  | 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:43  توسط gossip girl  | 

عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:40  توسط gossip girl  | 

    چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:33  توسط gossip girl  | 


 

1.دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو ،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگذ به او نخواهی رسید.

6.هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود.

7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8.هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،

نگذران.

9.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی.

10.به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن.

11.همیشه افرادی هستند که ترا می آزارند.با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش ،به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی،قبل از اینکه کس دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد.

13.زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:13  توسط gossip girl  | 

من تموم زندگیمو پای عشق تو گذاشتم


خرج احساس تو کردم هر چی داشتم و نداشتم


واسه آبی نگاهت دلمو زدم به دریا


سیب ممنوعه رو چیدم مثل آدم واسه حوا


بین خطهای رو دستت خط زندگیمو دیدم


روی بوم کهنه ی دل طرح چشماتو کشیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:3  توسط gossip girl  | 

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی های شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم ، هم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 21:2  توسط gossip girl  | 

دلم می خواست برای یکبار برای یکبارهم که شده دستهای 

مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن

تکیه گاهی مهربان راحس کنم .

صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداها درنظرم بی معنا 

جلوه می کنند .

ای بهترین تمام لحظاتم. درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی

شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم .

تمام لحظات دلتنگی ام بهانه ی تورامیگیرند

برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن 

دوباره ات تمام دیده ها بی تابی .

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 21:0  توسط gossip girl  | 

  عزیزم خواستم فراموشت کنم اما نشد.مدتی خاطرت از یادم می رفت ولی دوباره تمام خاطراتی که با تو داشتم تمام ان احساسی که من نسبت به تو داشتم ان حرفها. ان دوست داشتن ها ان احساسات قشنگ وبی ریا وبدون هوس همه ی ان ها یادم می امد ایا میشود این خوبی ها این همه پاکی را از یاد برد.

عزیزم نمی دانم توهم مثل من.در یاد وفکر من هستی یا این که مرا از یاد بردی وتمام عشقی که بین ما بود از بین رفته .خدایا اگر به همین سادگی همه چیز فراموش میشود از اول هم این عشق بوجود نیاید اری گفتم وقتی همه ی اینها یادم میاد  دیگر فراموش کردنت سخت میشه

 دوباره همان احساس همیشگی به سراغم امده ودوباره تمام وجودم را از عشق به تو پر میکند

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:57  توسط gossip girl  | 

                                           


فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیری را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم  دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:49  توسط gossip girl  | 

یه لحظه احساس کردم که چه‌قدددددددددددددددددر دوستت دارم و به اندازه‌ی همون دوست داشتن دلم برات تنگ شده برای بودنت .

نیستی ، اما همیشه هستی. چه حس خوبی. آیا هیچکس دیگه‌ای هم میتونه این قدرت بودن تورو داشته باشه در نبودن؟
همیشگی ترین من! دوستت دارم.همیشه باش

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 20:46  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 13:54  توسط gossip girl  | 


 تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا....همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره  به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

 در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 3:4  توسط gossip girl  | 


من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من … غصه هایت برای من … همه بغضها و اشکهایت برای من .. بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را… صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده دوستت دارم …
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 21:23  توسط gossip girl  | 

یك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند


یك نفر هست كه در پرده شب 
 طرح لبخند سپیدش پیداست‌

  مثل لحظات خوش كودكی‌ام‌

پر زعطر نفس شب‌بوهاست‌

یك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است
 توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است


 یك نفر هست كه یادش هر روز
 
چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، كبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید 

یك نفر هست كه از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند
 گاه‌گاهی ز خودم می‌پرسم 
 از كجا اسم مرا می‌داند


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 21:17  توسط gossip girl  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز اامروزها،دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه های همچو مرمر های سرد

ناگهان خوبی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهای فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خوند مرا هر دم به خویش

می رسند از راه تا در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 21:1  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 20:59  توسط gossip girl  | 

برام دعا کن عشق من،همین روزا بمیرم

آخه دارم از رفتنت بدجوری گر می گیرم

دعا بکن که این نفس تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده

 

این آخرین باره عزیز،دستامو محکم تر بگیر

آخه تو که داری میری به من نگو بمون نمیر

تو میریو یه باغ سبز،درش به روت بازه هنوز

من باغ سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز

 

اگه یه روز برگشتیو گفتن فلانی مرده

بدون گه زیر خاک سرد،حس نگاتو برده

گریه نکن برای من قسمت ما همینه

دستامو محکم تر بگیر لحظه ی آخرینه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:41  توسط gossip girl  | 

خداحافظ گل نازم،کاشکی مهربون نبودی

میدونم سخته جدایی،آخه عادت کرده بودی

بعد من خودم میدونم،سقف زندگیت خرابه

اگه غیر اینه عشقم،چرا چشمات خیسه آبه؟

چرا چشمات خیسه آبه،سرتو بذار رو شونم

عاشقونه بغلم کـــن،یا ازم بخــــــواه بمونم

چرا شونه هات می لرزه،مگه سردته گله من

اگه می گی خوب خوبی،چرا خیسه شونه ی من؟

تو اصلا بگـــــو ببینم،چرا ساکــــــتی نمی ری؟

مگه تو نخواستی از من قول موندنو بگیری؟

توی لحظه های رفتن،سرتو بذار رو شونم

می خوام دل بکنم از تو،یه کاری بکن نتونم

یه کاری بکن که دیگه،حرف رفتنو نیارم

بذار اشکاتم بباره،که حسابی کم بیارم

هی توی چشام نگاه کن،تا منم اشکی بریزم

هی ازم بخواه بمونم،حس خوبیه عزیزم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:40  توسط gossip girl  | 

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم

هشیار شدم آخر از دام تو جستم

مجنونم و مستم

عاشقم و خستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:34  توسط gossip girl  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

گفت یارب از چه خارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم،تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت : ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:34  توسط gossip girl  | 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد 


غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد 

 
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی 

 
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:26  توسط gossip girl  | 

نمیتوانم سختی های دنیا را بی تو روی دوش بکشم!
همیشه باش که بدجور نیاز دارم به تو

باز هم محبتی به قلبم کن که زندگی ام را مدیونم به تو


تو آمدی و عشق را دوباره پیدا کردم ، آن عشق بی معنا برایم بامعنا شد و همین شد که قلبم دوباره جان گرفت…

بمان و یاری کن مرا ، تا پایان این راه همراهی کن مرا، نگذار تنها بمانم ، نگذار در این راه بی همسفر باقی بمانم

بیا و در حق دلم عاشقی کن ، بیا و برای یک بار هم که شده عشق را آنطور که هست برایم معنی کن

بس که دلم دست این و آن افتاد کهنه شد ، عمری از احساسم گذشت و پیر شد ، دیگر نه طاقت دوباره شکستن را دارم ، نه حس دوباره ساختن را….

درک کن ، میترسم ، بس که دلم زیر پاهای بی محبت دیگران افتاد و له شد ، زندگی برایم یک داستان بدون عشق شد ….

تو آمدی و باز هم فکرم درگیر شد ، دلم به لرزه افتاد و لحظات با تو بودن نفسگیر شد

به خدا دیگر طاقت ندارم ، بس که شکسته ام دیگر جایی برای غمهای تازه ندارم ، بس که خسته ام ،نفسی برای فرار از خستگی ندارم

دل بسته ام به تو و نگاهی کن به من ،شک نکن به احساسات قلب من ….

دستانم بگیر و آرامم کن ، با قلب شکسته ام مدارا کن ، اینک که با توام ، اینک که دلم را به دریای دلت زدم و محو امواج توام ، مرا با دستهای خودت غرق نکن….

همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، امروز از ته دل  با من باش،که بی تو همان تنها و دلشکسته دیروز میشوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:23  توسط gossip girl  | 

 


آینه پرسیدچرادیرکرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم اوفقط اسیر من است
تنهادقیقه ای تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد شده است
شاید قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه وگفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگو
گفت خوابی سالها دیر کرده است
در آینه به خود نگاه می کنم آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:14  توسط gossip girl  | 

                                                                         

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:6  توسط gossip girl  | 

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 12:58  توسط gossip girl  | 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

 نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

  تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 23:18  توسط gossip girl  | 

چگونه فراموش کنم ترا که از خرابه های هرزگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی ،

 آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدرد آوردی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 23:14  توسط gossip girl  | 

از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من...

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها رو احساس نکنی...

از راه دور درد و دل های خودم را به تو میگویم...تو را در اغوش محبت های خودم می فشارم...

اری از همین راه دور می توانی دست در دستانم بگذاری...وباهم قدم بزنیم...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم وهیچ گاه نمیگزارم فاصله های لحظه های دیدارمان از ذهنم دور شوند...

این فاصله را با محبت و عشقم از بین می برم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنارمی...

واین است برایم یک خواب عاشقونه.خواب نگاه به چشمان هم.خواب باهم بودنمان

  اری و این است یک فاصله ی عاشقونه......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 23:3  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 20:56  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 20:48  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 20:40  توسط gossip girl  | 

باتو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفر ها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

 دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 20:39  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 19:6  توسط gossip girl  | 

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 19:4  توسط gossip girl  | 


تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه ژنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

دوست دارم و

می پرستم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 13:36  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 13:16  توسط gossip girl  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 13:5  توسط gossip girl  | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 0:20  توسط gossip girl  |